... مهمون كوچولو به خونه مياد ...
هو الشافي
- مهمون كوچولو به خونه مياد 15/08/13
ازبخش كه بيرون اومديم تا بابا احمد ماشين رو بياره، تو سالن انتظار بوديم.همونجا كه بوديم سرماي شديدي ميومد و درختهاي تو حياط از شدت باد تكون ميخوردند.خوب دومين ماه پاييز بود و هوا سرد شده بود اما انگار اين دو روزه بيشتر سرد شده بود.
بابا احمد كه ماشين رو آورد، من و مادر روحي و مامان حاشي و بابا محسن با هم رفتيم و بابا احمد هم با ماشين خودش اومد.
هوا خيلي سرد بود.رادين رو مامان حاشي بغل كرده بود و مامان روحي مراقب من بود.سوار ماشين شديم و حركت كرديم به سمت خونه .تو راه به بابا محسن گفتم:"يه كيك بچه گونه بخر تا يه تولد بگيريم."بابا محسن هم دم يه شيريني فروشي ايستاد و يه كيك خريد .
دم در خونه بابا حبيب و عمو مجتبي و عمو مهدي و بابا احمد كه زودتر از ما رسيده بود و شوهر خاله بابا محسن منتظر اومدن ما بودن تا گوسفند قربوني كنند واسه سلامتي و ورود پسري كه هم رسم بود و هم سنت.
ما كه از ماشين پياده شديم جلو پاي ما گوسفند رو قربوني كردنند ومن به همراه مامان روحي كه رادين رو بغل كرده بود از رو خون گذشتيم و عمو مجتبي هم واسمون اسپند دود داد كه پسري ما از چشم بد دور باشه و بعد همگي رفتيم بالا تو خونو ،در حالي كه عمو مهدي هم از وقايع فيلم مي گرفت .
با سلام و صلوات مهمون كوچولو وارد خونه شد .
مادر روحی رادین جون رو رو نینی خوابش گذاشت

و من هم بعد از تعویض لباسم استراحت کردم ...
اومده بود واسه هميشه پيشمون بمونه و ما رو از تنهايي در بياره و خودش صاحب خونه بشه...
بعد از كمي استراحت و افطار كردن مامان حاسي و بابا حبيب كه به مناسبت عيد قربان روزه مستحبي گرفته بودند، واسه رادين ريزه ميزه تولد گرفتيم و بعد چند تا عكس يادگاري انداختيم ...
ا
ون شب كلي عكي گرفتيم ،اما متأسفانه پاك شد و فقط همين ها رو كه همون لحظه ريختيم تو لپ تاپ عمو مجتبي براكون موند...
حيف باشه...


اين هم از كيكي كه بابا محسن به سليقه خودش خريده...
انصافاْ هم قشنگه...

از سمت راست به ترتيب،بابا حبيب و بابا احمد

از سمت چپ به ترتيب : دايي آرمان ، عمو مجتبي ، عمو مهدي



... مهمون كوچولو به خونه مياد ...
